سخنرانی‏ها

نور حق، نور طبیعی، عقل لاهوتی و عقل ناسوتی

آنچه كه امروز در غرب و تفكر غربي، در پايان تاريخ در حوزه‌هاي مختلف مكتبي مطرح و غالب است، فلسفه علوم و منطق علوم و منطق درايي است. امروز كاري به منطق درايي هگل ندارم، منظورم در بحث امروز منطق دراياني‌اند كه در غرب در پايان تاريخ‌اند. قدري از جريان‌هاي منطقي غرب برايتان بگويم، كه اينها چه مي‌گويند و اين بحث‌ها مهم است.

اسنوخرد قرن هجدهم و منورالفكر و علم حضوري و حصولي افزاري و اصيل

حالا بنده در باب اسنوخرد قرن هجدهم مطالبي را مي‌خواهم طرح كنم. اسنوخرد در قرن هجدهم گسترش پيدا مي‌كند. اين اسم همان منورالفكري است كه به روشنفكر تبديل مي‌شود. منورالفكر را كه هنوز نگذاشته‌ايم گفته‌اند روشنفكر و انتلكتوئل كه كلمه ديگري است كه همان منورالفكري است. يك تغييري در آن پيداه شده و تبديل شده به روشنفكر، چون اين منورالفكر مشروطه جايي نرفته بالنتيجه اسنوخرد نهان روش زده مانده است و انقلاب منورالفكري به معناي ماركسيسم نيامده و نمي‌تواند بيايد. اينكه حالا ميان ماركسيسم و منورالفكري قرن هجدهم چه نسبتي است خود پرسشي است كه غربي‌ها زياد سخن گفته‌اند. انتلكتوئل و انتلكتواليسم بالذات بازگشتش به انقلاب روسيه است، حالا بعضي مي‌گويند ترجمه‌ي انتلكتوئل اشتباه است، قابل ترجمه نيست، يكي گفته به جاي انتكتوئل خردمندان و در روزنامه‌اي نوشته بودند فرزانگان، نمي‌خواهم اسم بيايد. حالا اين فرزانگان و منورالفكران چه نسبتي با هم دارند و در چه مرتبه‌اي از حصول و حضورند، در چه مرتبه‌ي آگاهي و خودآگاهي، سير حضوري و دل‌آگاهي كه هيچ؛ سير حضوري اعم از افزاري و يا سبب سوزانه است.

آخرین به روز رسانی ( سه شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۰۹ )

ادامه مطلب...
 

انسان شناسی حکمی

بنابراين گفتم «حوالت تاريخي» قرون وسطي و دروة اسلام كه بعد از «يونان» شروع مي شود «زهد» است. دورة جديد هم «زهد» است، اما زهدي وارونه، هر دو در «خانقاه»اند. اين «طريقت» «پس فردا»ست كه از «خانقاه» مي خواهد به «ميخانه» برود، تا از مستي زهد و ريا به هوش آيد، و از «غربزدگي غير مضاعف» زهد قرون وسطي و «نيست انگاري» «خودبنيادي» «غربزدة مضاعف» دورة جديد رهايي پيدا كند.و زهد و ريا با «نيست انگاري» يكي است، «نيست انگاري» اصل ذات خويش را هست مي انگارد و خداي «پريروز» و «پس فردا» را و آن «حقيقت» پريروز و پس فردا را نيست مي انگارد. پس «نيست انگاري» دورة قرون وسطي «خودبنياد» نيست، ولي دورة جديد هم «نيست انگار» است و هم «خودبنباد». اين زهد جديد است. پس يك زهد «نيست انگارانه» هست و يك زهد «نيست انگارانة خودبنياد».

 زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ 

مگر ز مستي زهد و ريا به هوش آيد

«خانقاه» به يوناني…. مي شود… يعني بيگانه… در يوناني به «جاي» و «گاه» و اينها معني شده است. اين «خانقاه» با «مسكنت» و «مسكين» هم ريشه است. «مسكنت زده» يعني بيگانه گشته. «خانقاه» يعني «دارالمساكين». سابقاً در يونان، يا در قرون وسطي غربايي به در خانة مردم مي آمدند، فقير بودند، مردم به آنها چيزهايي مي دادند و جاي اينها را مي گفتند… يعني جاي غربا و مساكين است، به معني «خانقاه». اين بيگانگي و از خود بيگانگي را كه من بارها گفته ام يعني «مسكنت»، من سال ها گفته ام انسان، «مسكنت زده» است، در «خانقاه» زهد و ريا، زهد و رياي «نيست انگارانه» از يك سو و زهد و رياي «خودبنيادانه» و «غربزدگي مضاعف» از سويي ديگر. در اين «خانقاه» بيگانگي از خداي «پريرزو» و «پس فردا» و آشنايي با خودش با «نفس امارة» خودش و بيگانگي از «نفس مطمئنه» است، « و باؤ بغضب من الله و ضربت عليهم الذله و المسكنه» يعني بر آنها بيگانگي از حق و حقيقت زده شده، بيگانه اند.

ادامه مطلب...

نقدی از غربزدگی فلسفی اومانیسم

خودبنيادي اومانيسم

وقت امروز اگر حضوري باشد و حصولي، جهت اشتراكش وقت خودبنيادانه است، انسان در متن وقت خودبنيادانه و زمان خودبنيادانه و نيست‌انگاري است.  نيست‌انگاري با يونان شروع مي‌شود. يونان تماسي كه با وقت پيدا مي‌كند نيست‌انگارانه است، ولي هنوز خودبنيادانه نيست. يونان بنيادانديش طاغوت زده است، ولي اين طاغوت كه خداي يوناني است با زئوس يكي است. طاغوت براي آنها ظاهر و خودشان مظهر آنند، اما خود اين خداي يوناني يعني خداي آخرالزمان، با سقراط شروع مي‌شود. در دوره جديد اين طاغوت يوناني وارونه مي‌شود، انسان طاغوت مي‌شود و طاغوت مظهر انسان. وجود انسان اصالت پيدا مي‌كند، وجود طاغوت تابع وجود انسان مي‌شود، اين يعني اومانيسم.

اومانيسم غربي يعني اصالت وجود انساني و اصالت طاغوت، از اين جهت كه انسان طاغوت است. در تمام تاريخ غرب من اين را مي‌بينم. اين طاغوت‌زدگي و غفلت است كه كلمه اومانيسم را ترجمه مي‌كنند به انسان دوستي، اصلاً اومانيسم عين كين‌توزي است. آنها كه اومانيسم را به بشردوستي ترجمه مي‌كنند اطلاع ندارند و اين از طاغوت‌زدگي و بي‌سوادي آنهاست. بشردوستي به فرانسه مي‌شود فيلآنتروپي. فيلوس يوناني يعني دوستي و آنتروپوس يعني انسان. ميزآنتروپي يعني مردم‌گريزي و دشمني نسبت به انسان. در عصر اومانيسم كه اصالت به انسان داده مي‌شود، دشمني با انسان آغاز مي‌شود، افراد با هم دشمن‌اند، افراد نسبت به هم گرگ پويي پيدا مي‌كنند. ما امروز در پايان ميزآنتروپي هستيم.

ادامه مطلب...

مدخلی به بحث آزادی

آقاي دكتر… مي‌پرسيد: آيا «آزادي» را برمبناي «اخلاق» بايد بدانيم يا نه؟ و اين «آزادي» كه به عنوان يك حالت در «اسلام» بايد وجود داشته باشد چيست؟ و امروز اين مفهوم چه استنباط مي‌شود؟

جواب: اگر مفهوم سخن «آزادي» را (مفهوم هر امر غير از معني آن است: «معني» امري است «خارجي» و «انضمامي»، در صورتي كه «مفهوم» امري است «انتزاعي» و «ذهني») با «افلاطون» و «ارسطو» شروع كنيم و بياييم مثلاً تا به اسلام، از «فارابي» گرفته تا به «خواجه نصير طوسي». مي‌بينيم كه «آزادي» در چارچوب «فضايل چهارگانة اخلاقي» و در دو طرف «افراط» و «تفريط» آنها طرح مي‌شود. فضايل اصلي چهارگانه يعني: «حكمت»-«شجاعت»-«عـفت»-«عدالت». مراد از «حكمت» در اين تقسيم، «حكمت عملي» به معني «عقل عملي» است كه مابه ازاي آن به يوناني «فرونزويس» و به لاتيني «پروديسنا» و به فارسي «فرزانگي» است. نه «سوفيا» به يوناني كه به معني «حكمت نظري» و همچنين «نظر» در «عقل عملي» است يعني «فرزانگي» است. ممكن است شخصي «حكيم» باشد به «حكمت نظري» و «نظر» در «حكمت عملي» ولي در عمل «حكيم عملي» يعني «فرزانه» نباشد. «فرزانه» نباشد. «فرزانه» نباشد. «فرزانه» كسي است كه در «عقل عملي» نه اهل «افراط» باشد و نه «تفريط». افراط در «عقل عملي»، عربي آن عبارت است از «جربزه»، (مأخوذ از لفظ يوناني «هولوفويوس»، كه معني آن هوش زيانكار است.) مي‌خواهم بگويم انسان عاقل و هوشمند امروزي بيشتر اهل «جربزه» است تا «فرزانگي». نظر بنده اين است كه در جريان‌هاي فكري امروز آنچه كمتر وجود دارد همان «فرزانگي» است. همچنين است فضائل ديگر، «شجاعت» و «عفت» و «عدالت». اساساً امر اعمال فضائل چهارگانة اخلاقي به بن‌بست كشيده و تجديد اين «فضائل يوناني» نيز ديگر محال است درست مانند «اومانيسم» (بشرانگاري) كه كار آن نيز به بن‌بست كشيده شده و تجديد آن نيز محال است. در عصر حاضر جمع‌ «اومانيسم» با «انسان دوستي» (فيلانتروپي) خيالي است واهي و محال. «بشر انگاري» بيشتر با «ميزانتروپي» (مقت الانسان) است كه سازگار مي‌آيد تا مردمي و مردم واري.

آخرین به روز رسانی ( سه شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۰۷ )

ادامه مطلب...

غربزدگی، فقر ذاتی و سیر حقیق و خلقی طاغوتی

عقل دوره‌ي جديد

حالا بياييم به دوره‌ي جديد. عرض كردم در دوره‌ي جديد عقل يوناني مي‌آيد و به تعبيري نفس يوناني و نحله يوناني كه «هرتوقه» و «هراتوقه» (1) نيز گفته‌اند. حالا اين نحله در فلسفه‌هاي جديد يعني اكول فرانسه ecole، شوله آلماني schule و اسكوله يوناني skhole در اسلام به مكتب ترجمه مي‌شود. حالا بايد ديد كه مكاتب جديد چقدر نسبت و ارتباط با نحله و چقدر با مله دارند. ايدئولوژي‌هاي ديني و غير ديني جديد همواره تابع نحل است، در اين دوره كتابي نيست و اگر كتابي هست «كاپيتال» است. حال كسي مكتبي شد و مدعي اسلام بود، بايد ديد چقدر اهل ملت است و چقدر اهل نحله. ولي آنچه مسلم است همواره نحله غالب بوده، گرچه التقاط هم هست، زيرا زمان آخرالزمان است. اكنون عصر پايان نحل، پايان و تماميت مكتب‌ها و هرتوق‌ها در غرب است. اينها افتاده‌اند به جان هم. دوره‌ي جديد كه مي‌آيد اروپايي غربزده مضاعف مي‌شود. اگر عقل يوناني در قرون وسطي انسان‌ها را غيرمضاعف زده بود، از رنسانس تماماً مي‌زند و سقراط‌هاي جديد و ارسطوييان جديد، علم جديد و هنر جديد به وجود مي‌آيند.

ابن تيميه كتابي دارد به نام «موافقت صريح معقول و منقول» و به خيال خودش عقلي كه از آن دفاع مي‌كند قرآني است. حتي ابن جوزي مي‌خواهد احكام عملي را از قرآن درآورد، اينكه همه چيز را در كتاب پيدا كند. حال آنكه بنده همه اينها را مي‌برم به ام‌الكتاب. هر چه هست در «ام الكتاب» هست، در سرنوشت هست. اين است حوالت تاريخي كه در قضا الهي هست، يعني زماني كه الان داريم، زماني كه تاريخي است در «لوح قضا» هست. تاريخي كه در ابتدا آمده در لوح قضا هست و تاريخي كه در پايان آمده در لوح قضا هست يعني در «ام الكتاب». اين «ام» يعني اصل و سر، كتب يعني نوشت و حكم كرد و ام الكتاب يعني «سرنوشت». يك معني ديگر، اين است كه شما بياييد علوم امروزي را بگيريد و ببريد به قرآن و بگوييد كه همه علوم در آن هست، تمام قوانين در قرآن هست. بعضي از ظاهرين اين كار را كرده‌اند. مانند طنطاوي كه علم الاشيا را تحويل ما مي‌دهد، حالا فيزيك باشد و طب يا فليكات و ديگر علوم. حالا همه احكام عقلي اعم از نظري و عملي و همه و همه، در قرآن هست، از خبري و انشايي. اين عمل صد سال سابقه دارد و بهايي‌ها مي‌گويند علم با وحي يكي است و اصرار دارند و دفاع مي‌كنند و مي‌گويند كه متجدديم، دين را تابع علم مي‌دانند. حال گفتيم دوره‌ي جديد دوره‌ي غربزدگي مضاعف است كه اشكال گوناگون دارد. يك عده هستند كه غربزده‌اند و مي‌دانند و غيرمضاعف‌ و طرفدار عقل يوناني هستند، كتاب را قبول ندارند و از دين مي‌ترسند و مي‌گويند كتاب مال عوام است براي حفظ ظاهر. اينها را زنادقه مي‌گويند و نهان روش، مثل «ابن ابوالعوجا»، عده‌اي متوجه مي‌شوند و به نام دين مبارزه مي‌كنند، چقدر متوجه و موفق شده‌اند اين خود پرسشي است.

ادامه مطلب...

جبر و اختیار و اصل موجبیت

دترمينيسم و ماترياليسم و خصلت و جبر

بر حسب مد روز ترجمه كتاب‌هاي ماركسيستي، دو كلمه‌اي كه ترجمه شده يكي جبر است و ديگري كلمه‌اي است كه به شما خواهم گفت. ماركس در ابتدا در فرانسه ترجمه شد، بنده خبر نداشتم، بعداً متوجه شدم كه عبدالحسين نوشين ماركس را در ايران ترجمه كرده است. نوشين هنرپيشه خوبي بود، سيد بود و مرد، زن او هم لرتا بود. زبان فرانسه مي‌دانست و با يكي ديگر كتاب‌هاي ماركس را ترجمه مي‌كرد. يك بار به خانه صادق هدايت رفته بود و او مي‌دانست كه من در ترجمه واردم. او بسيار ظرافت داشت و بعد مرا مجبور كرد كه بد و بيراه به اين ترجمه بگويم و تندي مرا با شيطنت خود تشديد مي‌كرد و نوشين هم آنجا نشسته بود؛ در آخر همه زير خنده زدند. آن كلمه ديگر «خصلت» است، كه ترجمه «كاراكتر» بود. حالا «پديده خدايان» كه هيچ، بعضي هم از اين آقايان متجدد هم خصلت را به كار مي‌برند. «خصلت» ي را كه اگر انسان يادش نرفته و زبان را فراموش نكرده باشد نمي‌تواند براي اسب هم به كار ببرد، چه رسد كه بگوييد اين خصلت سيگار من چيست، كاراكتر كه مي‌گوييد به معني صفت اسب و حالا اين لفظ خصلت از آنجا آمده و اين تاريخ ندارد. توجه كرديد درباره‌ي خصلت چه گفتم، خصلت معمولاً از زبان و روزنامه‌نگارهايي بيرون مي‌آيد كه يك تمايل به چپ دارند. من نخواندم ولي اين تعبير در شعارهاي جبهه خلق بايد زياد باشد. شما بايد توجه كنيد كه اين آدم بالكل مظهر چه كلي است، حالا مسأله جبر به اندازه يك كلمه‌ي معمولي كوچك است. اگر كسي يك رساله كوچك در جبر و اختيار خوانده باشد يا به اندازه يك محصلي كه در سال آخر متوسطه فلسفه خوانده باشد، دترمينيسم را به جبر ترجمه نمي‌كند. جبر كلمه ديگري است در فرنگي جبر را «گنتراس» و «اوبريسم» مي‌گويند. جبار و جبر از «اوبر» است و «سوپر» و «ابر» به فارسي. اگر كسي بر ديگري برتري داشت و زور هم با او بود، اين را مي‌گويند «جباريت»، اصلاً تقسيمات فاعلي كه شما كرديد، مي‌گويند اثري از موجودي سر مي‌زند و فعل موجود تحقق مي‌يابد و موجود فعل دارد و عمل براي انسان است؛ «فعل» اعم از «عمل» است

آخرین به روز رسانی ( سه شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۰۶ )

ادامه مطلب...

درباره ذهنیت و عینیت، سوژه و ابژه

متافيزيك

متافيزيك فقط نسبتي است كه با يونان پيدا مي‌شود، با سقراط؛ با كل مطلق. با سقراط شروع مي‌شود و با افلاطون تبيين مي‌شود، كه پرسش از مبدأ عالم و آدم و عالم و آدم مي‌كند. مبادي كه در فلسفه بحث مي‌شود، به آن فلسفه اولي گفته مي‌شود و در دوره‌ي جديد ما في‌الطبيعه از آن جدا مي‌شود و رياضيات در وسط قرار مي‌گيرد. در دوره‌ي جديد متافيزيك با فلسفه مساوي است، مثلاً مي‌گويند فلسفه‌ي تاريخ يعني متافيزيك تاريخ، فلسفه‌ي طبيعيات يعني متافيزيك طبيعي. به هر حال طبيعيات به عنوان فلسفه به پايان مي‌رسد. در دوره‌ي جديد يا علوم است يا متافيزيك. البته تقسيماتي كرده‌اند ولي متافيزيك در همه جا هست.

در ماركسيسم هم متافيزيك هست و از فلسفه‌ي موجودات پرسش مي‌كند و مي‌گويد ديالكتيك است، از ماده پرسش مي‌كند مي‌گويد حركت است. ماركس اگر با متافيزيك مخالفت مي‌كند براي قايل بودن متافيزيك به خدا علاوه بر ماده است.

پس در نظر ماركس چون خداشناسي با علوم مخلوط شده مي‌گويد متافيزيك باطل است. امروز گرچه فيلسوفان تحصلي با متافيزيك مخالفت مي‌كنند، اما خود تفكر متافيزيك دارند. اينها همه، خود جاي حرف دارد. اينكه آگوست كنت چه گفته در آثارش متافيزيك چه معني داشته و در هيديگر متافيزيك چه معني دارد و غيره، در هر صورت مسأله متافيزيك در ميان مباحث گم شده است.

آخرین به روز رسانی ( شنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۱۹ )

ادامه مطلب...

مراتب عقل و خرد و ديدار و پندار دکتر فردید

عالم ديدار و پندار در دوره جديد

حالا ببينيم در دوره جديد اين دو عالم چه نسبتي دارند، حق اين است كه اين دو عالم وارونه شود، آن عالم ديدار افلاطوني كه به يك معني عالم آخرت قرآن مي‌شود البته نه عين آخرت، بلكه طاغوتي است، انكار مي‌شود: يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون (سوره 30 آيه 6). براي تقريب به ذهن معمولاً مردم عملشان به جهان پندار است و از جهان ديدار بي‌خبرند و اين «يعلمون ظاهراً» آيا افلاطوني است؟ به عقيده من نيست. اصلاً در دوره جديد مراتب عالم عكس افلاطون است، عبارت از دوگانگي ظاهر و باطن، معني و صورت؛ كه تا آنجا كه به دوره‌ي جديد مي‌رود عالم پندار و صورت ظاهر را مي‌بيند، در حالي كه وقتي سير كرديم به عالم ديدار اهل معني مي‌شويم و از صورت ظاهر تعالي پيدا مي‌كنيم، اين معني رفتن از باطل به سوي حق است و از ظاهر به باطن، از پندار به ديدار. دوره جديد وارونه مي‌شود، عالم پندار افلاطوني عالم ديدار مي‌شود و عالم ديدار افلاطوني عالم پندار. آنچه كه بشر امروز اصالت مي‌دهد و نامش را واقعيت مي‌گذارد، عبارت از عالم پندار است. ارزش‌ها و جدول ارزش‌هايي هم هست كه درست مي‌كنيم، بالاترين اين ارزش‌ها، اصالت به عالم پندار مي‌دهد و اين عبارت است از «يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون». نه تنها ظاهر حيات دنياي پيشينيان، كه مي‌گفتند ظاهر حيات دنيا درست است ولي نمي‌خواهم بروم به آخرت، بلكه به دنيا اصالت مي‌دهد و مي‌گويد اصلاً شما اشتباه مي‌كنيد كه مي‌خواهيد به آخرت برويد، آخرت را وارونه‌اش بكن، همين عالم واقعيت آخرت جديد است و همين عالم پندار عالم حقيقي است و آنچه شما عالم ديدار مي‌گوييد عالم پندار است. پس دو عالم باقي است و اين نكته باريكي است. توجه كرديد اين اثننيت دو عالم پندار و عالم ديدار به جاي خودش هست، ولي اين وارونه شد، در اكثر فلاسفه هست، ماركس وارونه مي‌كند، خودش هست، ولي اين دو تا هست، هر جا شما ديديد اين دو عالم وارونه شده است يك تعبيري متافيزيكي است كه مي‌گويد غيب افلاطوني رفته و شهادت صحيح است و اين يعني اصالت به عالم پندار دادن است؛ يعني اصالتش عوض مي‌شود. آن اصالت مي‌دهد به ايده و اين اصالت مي‌دهد به پندار و عالم محسوس. بنابراين فلسفه‌هاي معمولي اصالت به پندار مي‌دهند و ديدار سايه‌ي عالم پندار است وارونه مي‌شود.

آخرین به روز رسانی ( چهارشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۰۸ )

ادامه مطلب...

مصاحبه میبدی با دکتر فردید

تاریخ فلسفه چیزی بیشتر از یک پستو خانه نیست . این پستو خانه تا سقف در رطوبت متافیزیک ممسوخ فرو رفته است و دیوارهای آن بر شالوده "زندقه" استوار است . روزنه ای بجانب حقیقت در آن نیست .

در حالیکه برای من " پس فردا" یک افق است . این افق را نمیتوان ازاین پستو دید . بهمین علت است که "من" و " هیدگر" از این تنگنای فلسفی ، نقبی به یک افق حقیقی زده ایم . به افقی که "حق" مغلوب "خلق" نباشد. به افقی فراتر از غرب، به افقی فراتر از شرق.

 در این نوبتکده صورت پرستی

 زند هرکس به نوبت کوس هستی 

حقیقت را به هر دوری ظهوری است

 ز اسمی برجهان افتاده نوری است

اگر عالم به یک منوال بودی

بسا انوار کان مستور ماندی

آخرین به روز رسانی ( شنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۱۳ )

ادامه مطلب...

نسبت دیانت حقیقی اسلام با فلسفه و علم

جهان امروز جهان " شدت" است. جهان " عسرت " است. جهان " ضراء" است. افق همه ما بايد با انتظار آماده‌گر و تفكر آماده‌گر و جهاد اكبر و اصغر،  افق پس فرداي ظهور امام عصر باشد، عج الله فرجه.

از بين رفتن شدت و ضراء امروزي، دردمندي لازم دارد. درد "فراق" . اين درد فراق مقتضي "خودآگاهي" و بالاتر از اين ، از براي سيرازخودآگاهي به دل‌آگاهي، "مرگ آگاهي" و "ترس آگاهي" است. جوانان ما مرگ آگاه و ترس آگاه هستند. جوانان مي‌روند شهيد مي‌شوند واين بزرگ سعادت است.

آخرین به روز رسانی ( شنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۱۵ )

ادامه مطلب...

اگزیستانس و اگزیستانسیالیسم

اگزيستانس ژان پل سارتر

شما مي‌توانيد بعضي از توضيحات سارتر را به خدا ببريد، خود اين فلسفه سابقه دارد. بدين صورت كه عالم در علم حق ماهيتي است؛ در كتب ما هست، كه لايب نيتس هم تفسير داده است. در علم حق ماهيات هستند، امكان ذاتي‌اند. اراده خدا به اينها تعلق مي‌گيرد و مي‌گويد «باش» مي‌شود پس عدمش مي‌رود و وجودش مي‌آيد، همين طور مي‌گويد «نباش» وجودش مي‌رود و ثبوت پيدا مي‌كند. سارتر عين اين را گفته است. اگر انسان گفت هست پس هست، اگر گفت نيست پس نخواهد بود. او انسان را به جاي خدا مي‌گذارد، در آخرين مرحله تاريخ اين را از كجا مي‌آورد؛ اين بافت است. او به درس هوسرل رفته و آثار اوليه هيديگر را با شتابزدگي مطالعه كرده است. سوابق پشت سرش برگسون و كارتيه لاتان و يك روس است كه در دانشسرايي هگل درس مي‌داده و سارتر به آن گوش مي‌داده. او يك چيزي ساخته كه من حيث المجموع بايد اسمش را گذاشت آخرين مرحله فقدان ذكر و فكر و انسان را جاي خدا گذاشتن و حتي انسان را به جاي ماده و روح گذاشتن. چون بالاخره ماركسيسم به وجود ماده اصالت مي‌دهد و ديگري به روح اصالت مي‌دهد و ژان پل سارتر در اين ميان نه به روح اصالت مي‌دهد و نه به ماده. همه اينها در نظر سارتر اعتباري است به اعتبار بشر. اين عبارت است از قيام صدوري، همه و همه ماده و روح غيره مسبوق به ماست. البته اين تكبر انسان خدايي به قرون وسطي آمده بود، اما اين نه به معني ژان پل سارتر است، يك معني ديگري دارد كه با سوابق ديگر فراموش شده است. شاعر گفته:

افلاك و عناصر و جماد و حيوان

عكسي ز وجود روشن كامل ماست

در جايي ديگر مي‌گويد:

ما صوفيان صفا از عالم دگريم

عالم همه صور و ما واهب الصوريم

آخرین به روز رسانی ( شنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۱۶ )

ادامه مطلب...

اخبــار

درباره برگزار نشدن بزرگداشت مقام علمی حکیم انسی، سید عباس معارف (ره)

به بیانیه های بسیج و انجمن اسلامی مستقل در پائین این مطلب حتما نگاه کنید. بخش های دیگری نیز در این باره اضافه خواهند شد. دوستان حتما نگاه کنند. امروز / بزرگداشت: امروز(15/10/87) بنا بود بزرگداشتی به انجام برسد و در ذهن ها خاطره شود. بزرگداشتِ شخصیتی که اگر چه ...

گزارش اجمالی نشست در مسیر مصیر ظهور در بنیاد فردید

نشست "در مسیر مصیر ظهور و جستجوی رقم فیض" در بنیاد حکمی و فلسفی دکتر فردید برگزار شد. این نشست که در خصوص "نظرگاه مرحوم فردید نسبت به بحران عالم کنونی، علائم آخر الزمان و انتظار آماده گر" بود، دیشب در 23 مرداد 1387 با حضور دکتر داوری، محمد ...

برنامه کلاس های جدید بناید دکتر فردید

شنبه:عنوان کلاس: شرح لوایح و لوامع جامیاستاد: اکبر جبارییکشنبه:عنوان کلاس: حکمت و فلسفه هنراستاد: مختار علیزادهدوشنبه:عنوان کلاس: فلسفه از نظرگاه فیلسوفاناستاد: پرویز ضیاء شهابیسه شنبه:عنوان کلاس: اتیمولوژی و اهمیت آن در تفکر استاد فردیداستاد: حسن رحمانی این کلاس ها، از تاریخ 19 اردیبهشت، از ساعت 15 - 17 به مدت 12 ...

مقالات

شهر معنوي و جهان آينده

وقتي كلمه شهر مطرح مي‌شود بلافاصله ما انسان را در نظر مي‌گيريم، يعني شهر و انسان با هم بوده‌اند. معني تاريخي شهر تغيير كرده است. مبدأ شهرنشيني را شكل‌گيري تمدن‌هاي بزرگ و حضور جمعي انسان‌ها در يك فضاي مشترك دانسته‌اند. معمولاً در شهرهاي قديم دهقانان، تجار و عامه مردم بر ...

آن تفكر انقلابي بايد احيا شود

ما وقتي كه حرف از انقلاب فرهنگي مي‌زنيم، منظورمان چيست؟ و چرا بعد از رخ دادن انقلاب اسلامي در كشورمان به اين سمت رفتيم كه يك انقلاب فرهنگي هم به وجود ...

تدریس هایدگر به زبان ساده 4

توصیف‌هایدگر از در- عالم- بودن، سیری طولانی دارد. وی وصف تناهی آدمی را با این دید آغاز می­کند که ما، در زندگی روزمره و اُنتیک گم شده­ایم و از این رو، وجود و امر وجودشناختی را فراموش کرده و از آن غافلیم. در طی تحلیل در- عالم- بودن، فهمی اجمالی ...

نگاهي انتقادي به ليبرال دمکراسي و آخرين ايستگاه تمدن غرب

اخيرا اطلاعاتي درباره جوامع غربي منتشر مي شود که بسيار قابل توجه است ؛ اخيرا رسانه هاي اروپايي مثلا بي بي سي گزارش هاي تکان دهنده اي درباره قاچاق انسان در کشورهاي اروپايي منتشر ساختند و ضمن اين گزارش ، آمارهاي ديگري درباره تجارت فحشا در اروپا و امريکا انتشار ...

پنج جمله در باب هنر(تفسير هايدگر از ماهيت هنر نزد نيچه)

اكنون بايد تلاش كنيم توصيفي ابتدايي از فهم كلي نيچه از ذات هنر بيان كنيم. ما اين كار را با بيان پنج جمله متوالي در باب هنر بر مبناي شواهدي مهم، انجام خواهيم داد. چرا هنر براي پي افكندن اصول يك ارزشگذاري جديد، اهميت تعيين كننده اي دارد؟ جواب فوري در ...